وسوسه

خيلی وقته تو نختم. بدجور وسوسه ام میكنی. آه !!! بالاخره به دام ميندازمت. دلم ميخواد بهت حمله كنم و پرتت كنم تو تخت خواب. ميدونم كه توان مقاومت در مقابلم رو نداری. تا بهت دست بزنم سست ميشی و خودت رو در اختيارم قرار ميدی. اونوقت بلايی سرت ميارم كه آه و ناله ت به هوا بلند شه. تمام تنت خيس عرق شه و به نفس نفس بيفتی. از حالا ميتونم مجسم كنم كه بدنت از حرارت گر گرفته ميلرزی و ملافه رو چنگ ميندازی....صبح روز بعد روی تمام بدنت اثر بوسه های داغم به جا مونده. وای اگه دستم بهت برسه....... 

 دوستدارت  آبله مرغون.

  
نویسنده : esfandiar baharloo ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٢