بهار

بهار دلکش رسيد و دل بجا نباشد

از آنکه دلبر دمی به فکر ما نباشد

در اين بهار ای صنم بيا و آشتی کن

که جنگ و کين با من حزين روا نباشد

صبحدم بلبل بر درخت گل به خنده می گفت

نازنينان را مه جبينان را وفا نباشد

اگر که با دل حزين تو عهد بستی

عزيز من با رقيب من چرا نشستی

چرا دلم را حبيب من از کينه خستی

بيا در برم از وفا يک شب ای مه نخشب

تازه کن عهدی که بر شکستی   
نویسنده : esfandiar baharloo ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٢